X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

یک زندگی ساده

دوشنبه 1 شهریور 1395

رستوران ته دیگ

یکی از دوستان می خواست سور کارش را بدهد، دعوت کرد رستوران ته دیگ. اولین بارم بود می رفتم اما فکر کنم آخرین بارم هم باشد. 

یک آقای هیکلی و پرمو نشسته بود روبروی من. فقط تخم چشم هاش مو نداشت. مثل تراکتور هم حرف می زد. هر دفعه که می رفت سر خط جمله، قاشق را پر سوپ داغ می کرد می برد توی دهنش یک زبان می زد و قاشق پر را دوباره می آورد بیرون. آب دهنش  دنبال سوپ داغ و کلمه هاش کش می آمد تا گوشه های دهنش. قاشق را با ته مانده سوپ و آب دهن می برد توی ظرف و دوباره پر می کرد. یک فوت می کرد سوراخ های دماغش گشاد می شدند این موهای زبر و سیاه شاخ می شدند بالای قاشق. همان طوری دستش را نگه می داشت جلوی دهنش یک مانیفست می داد و یک تنوره می کشید. 

روی صحبتش بیشتر با خانم بغل دستی من بود که باهاش کل کاری انداخته بود. اما سرش را که رو به من تکان می داد نمی توانستم نگاهش نکنم. نمی توانستم هم غذا بخورم. چشمم که به سوپم می افتاد آب دهن او را می دیدم که کش آمده بود دور قاشق. من که دیوانه سوپم فقط قاشق می زدم و منتظر بودم زودتر جمع کنند. اما اصلا قسمت من نبود این سور. ظرف های پلو را که آوردند، خانم بغل دستی رو به آقای پشمالو گفت " اینو می گن غذای درست درمون. خوشمزه که هست هیچی، خوب هضم میشه خوب دفع می شه. من اینجا که غذا می خورم دیگه تا یک هفته یبوست ندارم". 

حالم را به هم زدند نکبت ها. 

شنبه 23 مرداد 1395

صحرا


صحرا در لغت به مفهوم کویر است. جایی خشک و بی آب و علف که پر از شن و بوته های خار است. اما در فرهنگ ذهن من جایی است شبیه این نقاشی. زمینی پوشیده از گل های صحرایی که در بستر جوی های کم عمق آب هستند. جایی که پونه هست و شاید هم کمی شبدر. تک درخت ها مثل کابوهای تنها در غروب آفتاب ایستاده اند. آسمان آبی است و طلایی. یک جاهایی هم رنگ غریبی از سبز دارد. مثل پارچه حریر دست دوزی است که به سر زنی روستایی انداخته باشند. یک زیبایی وحشی در زیر حجابی آرام و صبور. 

صحرا برای من یعنی دویدن بین گل ها، پریدن از سر جوی های آب، ترساندن پروانه ها، ترسیدن از گُنج ها ، بازی با سگ های گله، سوت زدن با ساقه های علف، چسباندن گلبرگ شقایق ها پشت ناخن، داغ شدن از حرارت آفتاب، لذت سایه تک درخت، آب خوردن از سر چشمه ..

صحرا برای من عین زندگی است. خشونتی نهفته در زیبایی های ناب. 

شنبه 26 تیر 1395

دست; گچ و زغال


جمعه 28 خرداد 1395

بک آف

استاد دفتر را ورق می زند. از روی چهره مرد افغان با مکث می گذرد. نگاهش لابلای درخت های توت می چرخد و خیره می شود به فنجان گلی.  انگشتش را دور لبه فنجان می کشد. می پرسم " خوب؟" 

آه بلندی می کشد. تنه اش را یله می دهد روی پشتی صندلی، دستهایش را چفت می کند تو هم و به یک جایی نگاه می کند دور و بر صورتم. می گوید " متنفرم از اینکه بگم حق با تو بود. کارهات خیلی با قبل فرق کردن. قبلا فقط طرح می زدی اما الان حرف می زنی. لطفا این کارهات را بیار روی بوم. خوب؟"

سر تکان دادم که خوب. دفتر را برداشتم و زدم بیرون. دم در صدایم زد " هنوز هم می نویسی؟"

یک جوابی سرهم کردم که یک جایی بود وسط آره و نه. پله ها را دو  تا یکی کردم و خودم را پرت کردم وسط پیاده روی شلوغ. چشم هام روی جمعیت دم غروب می چرخید و هرکدام چند خط می شدند روی سفیدی ذهنم. زنی که روی کالسکه بچه خم شده بود  پهنای قلم با مرکب، مردی که داشت با تلفن حرف می زد ضربه های شکسته زغال بود، دختری که شالش را در ویترین مغازه ای درست می کرد زیر نوک مداد  هاش شکل می گرفت. رئالیست پیر دستش را جلو  آورد تا کمی زیر سینه های زن را تیره کند. لبم را محکم گاز گرفتم " بک آف". 

شانه بالا انداخت که فقط می خواستم کمک کنم. چشم هایم را برایش تنگ کردم. عقب که می رفت شصتش را کشید دور گردی شانه های مرد. گرد زغال ورآمد رفت توی چشمم. افتادم سرفه. رئالیست پیر با بدذاتی خندید. 

روی نیمکت گوشه خیابان نشستم. دفتر را بیرون کشیدم. چشم هایم را روی هم فشار دادم. فرم اندام ها را می دیدم اما چهره ها پاک شده بودند. شبح زن از بالای کالسکه به ویترین مغازه نگاه می کرد. توی دست های زمختش یک گوشی بود. چشم هایم را باز کردم. پسر جوانی به من خیره شده بود. یک طوری که انگار به سرگرمی جالبی نگاه می کند. گفتم " بله؟" 

نمی خندید اما صدایش زنگ خنده داشت " نقاشی یا آرشیتکتی؟"

به کیف یک وری اش نگاه کردم و موهای دم اسبی اش. اگر ریشش کمی آشفته تر بود می شد عکسش را زد روی کاتالوگ های هنری. رئالیست پیر دستش را جلو آورد " من نقاشم. شما چطور؟"

دفترم را بستم " هیچ کدوم". رئالیست پیر با حیرت نگاهم کرد. صورتش از خشم کبود شده بود " هیچ کدوم؟!"

پسر آن سر نیمکت نشست " پس واسه چی تو خیابون طراحی می کنی؟ فقط دیوونه هایی که گفتم این کار را می کنند"

از روی نیمکت بلند شدم " طراحی نمی کردم. می خواستم چیزی بنویسم که شما نگذاشتید"

خنده صورت پسر را پر کرد. با هیجان جلویم ایستاد " واقعا نویسنده ای؟ چقدر عالی! من هم نمایشنامه می نویسم"

باید حدس می زدم. داشت می گفت بای د  وی اسم من فرهاد است که زدم بین حرفش " نگفتم نویسنده ام. گفتم داشتم چیزی می نوشتم. اگر خیلی مشتاقید بدونید، لیست خرید بود. اما حالا دیگه یادم رفت"

رئالیست پیر سرش را گرفت بین زانوهایش. پسر یک قدم عقب رفت " با این اشتیاق داشتی لیست خرید می نوشتی؟" صدایش دیگر زنگ خنده نداشت. 

فقط سر تکان دادم که آره. لحظه ای بود که باید یادش می آمد جایی کار دارد و فوتی باید برود. اما فقط ایستاده بود جلوی من و با حیرت سرش را تکان می داد. بی هیچ حرفی از کنارش رد شدم. ماژیک آبی خط های عمیق صورتش را کنار موهایش تصویر زد. رئالیست پیر آه بلندی کشید و رویش را برگرداند.

سه‌شنبه 25 خرداد 1395

دریا

عقربه های ساعت شماطه ای روی چهار و هفت مانده بود. غروب که می شد از لای درزهای حصیرپنجره یک خط نازک نور می افتاد روی هشت و دو. آنا ناخنش را دنبال نور کشید روی صفحه ساعت. مرد  گفته بود روی این ساعت کوک کند صبح ها خواب نماند. همان شبی که نماز یادش داده بود.

 


ادامه مطلب
دوشنبه 17 خرداد 1395

حاجی زهرا

حاجی زهرا یک شخصیت واقعی است. در یک خانه محقر حوالی تجریش دعانویسی می کند. خانم جان من را به خانه او برد. وقتی فهمیدم می خواهد برود پیش رمال چسبیدم به پر چادرش که من را هم ببرد. تا آن روز رمال ندیده بودماصلا حرف زیادی از دعا و رمل و اصطرلاب نشنیده بودم. اوج اعتقادات ماوراالطبیعه در خانه ما این بود که وقتی آب جوش می ریزیم بسم الله بگوییم و شب های جمعه فاتحه بخوانیم برای اهل قبور که می آیند می نشینند سر بوم و چشم انتظار خدابیامرزی هستند. 

 


ادامه مطلب

یکشنبه 9 خرداد 1395

یکی

آنا حالش خوب نبود. از آن روزهای سگیش بود که دیوار را هم گاز می گرفت. حوصله آشپزی نداشت. ته مانده های غذاها را از دور یخچال جمع کرد به ردیف چید روی کابینت. قیمه را چپه کرد تو سطل آشغال. مرد گفته بود مزه کاغذ می دهد. کشک بادمجان هم ریخت بغل دستش. مرد گفته بود خیلی خوشمزه شده است. باقالی پلو بوی زفر می داد. این روزها همه چیز تو دماغ آنا بوی زفر می دهد. ماند ماکارونی و قرمه سبزی. اگر یک ظرف گنده سالاد درست می کرد شاید می توانست دهن مرد را ببندد. چهار تا قاشق قرمه سبزی را زیر و رو کرد. کاهو را یک جا هم که تو دهنش می چپاند باز امشب یک حرفی داشت که بارش کند. 

ظرف ها را هل داد عقب و افتاد روی کاناپه. کتاب تازه اش را باز کرد اما کلمه ها سفت چسبیده بودند به کاغذ. نگاهش مانده بود روی حاشیه های سفید کتاب. به هیچی فکر نمی کرد. ذهنش مثل سرداب خالی بود. نه کسی می خندید نه کسی گریه می کرد. تلویزیون را روشن کرد. زن موکوتاهی روی سن راه می رفت و با هیجان درباره قدرت مثبت اندیشی در زندگی حرف می زد. یک جماعت آدم دور تا درو سالن نشسته بودند و کله هایشان را تکان می دادند. چشم هایشان مثل گالوم بیرون زده بود وقتی که حلقه را می دید. 

یکی از عمق تاریکی شیشکی بست " زکی" 

آنا گفت " خفه شو، دارم گوش می دم" 

صدای تلویزیون را زیادتر کرد. زن روی زانوهایش خم شده بود و دو مشتش را رو به جمعیت تکان می داد " من خوشبختم" جمعیت همراهش داد می زدند " من خوشبختم"

یکی با انگشت کوبید به شقیقه آنا " تو خوشبختی؟" 

آنا چشم هایش را بست لب هایش را به هم زد " من خوشبختم" صدایش پیچید تو سکوت خانه " گوربابای این زندگی هم کرده. کجای این نکبت خوشبختی است؟"

آنا دست هایش را بهم فشار داد. گشت دنبال مانترایی که گم شده بود. 

یکی بلند خندید " گشتیم نبود، نگرد نیست" داد کشید" تو بدبختی همه اینها بدبختند. وگرنه پول نمی دادند بیان یکی بهشون بگه تو خوشبختی" 

آنا گفت " من خوشبختم. من باید خوشبخت باشم. هیچ دلیل منطقی تو زندگی من نیست که خوشبخت نباشم، خوشحال نباشم .."

یکی زد بین حرفش " منطق، منطق، منطق. خوشبختی چه ربطی به منطق داره؟ باید ته دلت قیلی ویلی بره. تو هنوز بچه ای خیال می کنی بزرگترت باید بیاد بهت بگه برو بازی کن تا تو خوشحال بشی" 

آنا پوزخند زد" کاش بچه بودم. دست کم یک بهانه ای واسه نفهم بودنم بود. اما من حتی کودک درون هم ندارم. یکی که با هم بریم از روی چاله های آب بپریم یا بلند بلند تو کوچه ها آواز بخونیم"

یکی از خنده ریسه رفت. کف تاریکی غلت می زد. پاهاش می کوبیدند به سر آنا. صدای قهقه اش می پیچید تو حلق آنا، حالش را بهم می زد. آنا عصبانی گفت " مرگ، چته می خندی؟"

یکی به زور خنده اش را قورت داد " کودک درون، هه! این هایی که گفتی مصوبه آخرین همایش والدها بود. دیدند تبلیغات رسانه ای زیاد شده، گفتند یک بند ببندیم به پای این بچه بگذاریم همین جا زیر دست و پای ما وول بخورد. دلت خوشه بنده خدا، کودک درون کیلویی چند؟"

آنا بی حوصله گفت " هر کوفتی که هست خوبه دیگه. آدم یادش میره یک جاهایی دارند از بمب می میرند یک جاهایی از گرسنگی. یادش میره بشینه کتابهای مذهبی را دودوتا چهارتا بکنه. یادش می ره فکر کنه هر کاری که می کنه بیخوده"

یکی هم بی حوصله شد " اگر بود که خوب بود. اما کودک نفهم غریزی چه می فهمد خیانت یعنی چی؟ اتیکت یعنی چی؟ غذای سالم یعنی چی؟ فقط می خواهد بخورد و بخوابد و .."

آنا زد بین حرفش " همین که تو می فهمی بسه. واسه همینه دنیا را گند برداشته"

چشم هایش را بست و دنبال مانترا گشت. کلید توی در چرخید. مرد با لبخند خسته ای در را باز کرد. گفت " سلام عزیزدلم"

آنا خندید " سلام قربونت برم، خسته نباشی"

نوک انگشت هایش را به هم فشار داد. تو تاریکی داد زد " من خوشبختم"

یکی برایش شیشکی بست. 

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

کلاریس

آنا رفته بود سر بزند به کلاریس. خانم یهودی پیری که پایین خیابان زندگی می کند. 


 


ادامه مطلب
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

درخت افرا

آنا تا آن روز زن مرد را ندیده بود. فقط می دانست اسمش فیروزه استمرد هیچ وقت به اسم ازش حرف نزده بود. همیشه می گفت زنم. آنا اسمش را در سالنامه مرد دید. نوشته بود کدملی فیروزه. آنا  پرسید " فیروزه کیه؟" مرد سالنامه را از دستش گرفت و فقط گفت " زنم". بعد آن هم هیچ وقت اسمش را نبرد


 


ادامه مطلب
شنبه 18 اردیبهشت 1395

intentalo encontrar

من اولین باری که ترانه intentalo encontrar  را از یاسمین شنیدم، به نحو غریبی به یاد شیرین نشاط افتادم. نمی دانم چرا، اما انگار یک طورهایی کارهای او را در ذهنم تداعی می کرد. با وجود اینکه من هیچ وقت فمینیسم را درک نکرده ام و فکر نمی کنم هیچ وقت هم قادر به درکش باشم، اما هنر فمینیستی را دوست دارم. مخصوصا اگر مثل کارهای نشاط خیلی تاریک باشد. یک طوری که حس کنی همین لحظه باید بلند شوی، کفش های پاشنه بلندت را بپوشی، خط چشمت را بکشی، گوشواره های آویزدارت را بیندازی و یک کاری برای این جامعه نسوان از هم فروپاشیده بکنی. دست کم روسری را از سرشان برداری یا بگذاری بروند بالای بام هوایی بخورند. 

امروز خیلی تصادفی برخوردم به دفترچه ای از سالهای دور. نوشته های معصومانه دختر جوانی که هنوز به زندگی امیدوار بود. توهم این را داشت که اگر باور داشته باشد و اگر بتواند مثل یک قدیسه زندگی کند همه چیز در زندگیش تغییر خواهد کرد. بالاخره خواهد توانست سهمی از خوشبختی را توی دستهایش بگیرد. خواندن این نوشته ها چنگ انداخت به جایی فراموش شده در قلبم. مغزم هیچ حسی نداشت اما قلبم از درد مچاله شده بود. نه باور دخترک را نجات داد و نه زهد. شاید اگر زودتر می تقدیرش را می پذیرفت کمتر درد می کشید. این قدر روی دیوار بن بست زندگی ناخن نمی کشید تا دستهایش خون بیفتد. خیلی زودتر از این ها دریچه را به روی ازدحام کوچه خوشبخت می بست و می پذیرفت که همین است که هست. کاغذها را پاره کردم و ریختم دور. یک چای ریختم و گذاشتم پیرزن توی کله ام سیگاری دود کند.

دارم می گردم به دنبال هویتم. اگر کسی زنی را با موهای سیاه و چادرسیاه دید که پابرهنه توی کوچه می دود، خبرم نکند. بگذارد برود. تا جایی که گم بشود در افق. یک خط سیاه ازش بماند در سرخی غروب. شب که بیاید دیگر نیست. 

1 2 3 >>